loading...

كريمي مشاور بيمه

ابوالقاسم كريمي : مشاور شركت بيمه پارسيان

بازدید : 236
11 زمان : 1399:2

جواني گمنام عاشق دختر پادشاهي شد. رنج اين عشق او را بيچاره كرده بود و راهي براي رسيدن به معشوق نمي يافت. مردي زيرك از نديمان پادشاه كه دلباختگي او را ديد و جواني ساده و خوش قلبش يافت، به او گفت پادشاه، اهل معرفت است، اگر احساس كند كه تو بنده اي از بندگان خدا هستي، خودش به سراغ تو خواهد آمد. جوان به اميد رسيدن به معشوق، گوشه گيري پيشه كرد و به عبادت و نيايش مشغول شد. به طوري كه اندك اندك مجذوب پرستش گرديد و آثار اخلاص در او تجلي يافت. روزي گذر پادشاه بر مكان او افتاد، احوال وي را جويا شد و دانست كه جوان، بنده اي با اخلاص از بندگان خداست. در همان جا از وي خواست كه به خواستگاري دخترش بيايد و او را خواستگاري كند. جوان فرصتي براي فكر كردن طلبيد و پادشاه به او مهلت داد. همين كه پادشاه از آن مكان دور شد، جوان وسايل خود را جمع كرد و به مكاني نا معلوم رفت. نديم پادشاه از رفتار جوان تعجب كرد و به جست و جوي جوان پرداخت تا علت اين تصميم را بداند. بعد از مدتها جستجو او را يافت. گفت: تو در شوق رسيدن به دختر پادشاه آنگونه بي قرار بودي، چرا وقتي پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست، از آن فرار كردي؟ جوان گفت: اگر آن بندگي دروغين كه بخاطر رسيدن به معشوق بود، پادشاهي را به در خانه ام آورد، چرا قدم در بندگي راستين نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه خويش نبينم؟

بازدید : 223
11 زمان : 1399:2

شب كريسمس بود و هوا، سرد و برفي. پسرك، در حالي‌كه پاهاي برهنه‌اش را روي برف جابه‌جا مي‌كرد تا شايد سرماي برف‌هاي كف پياده‌رو كم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شيشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه مي‌كرد. در نگاهش چيزي موج مي‌زد، انگاري كه با نگاهش، نداشته‌هايش را از خدا طلب مي‌كرد. خانمي كه قصد ورود به فروشگاه را داشت، كمي مكث كرد و نگاهي به پسرك كه محو تماشا بود، انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقيقه بعد در حالي‌ كه يك جفت كفش در دستانش بود بيرون آمد و گفت: آهاي، آقا پسر! پسرك برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق مي‌زد. وقتي آن خانم، كفش‌ها را به ‌او داد. پسرك با چشم‌هاي خوشحالش و با صداي لرزان پرسيد: شما خدا هستيد؟ - نه پسرم، من تنها يكي از بندگان خدا هستم. - آها، مي‌دانستم كه با خدا نسبتي داري. بله دوستان به قول اشو زرتشت: خوشبخت ترين فرد كسي است كه بيش از همه سعي كند ديگران را خوشبخت سازد.

بازدید : 223
11 زمان : 1399:2

پسر به دختر گفت: متن زيبايي است، تا من بروم آبي به صورتم بزنم تو آن را بخوان. در آن متن نوشته شده بود: خانم زرنگ! از اين به بعد با هيچ پسري دوست نشو، اگر هم شدي، پيشنهاد رفتن به رستوران را قبول نكن! حالا اين دفعه پول ناهار را حساب كن تا دفعه ديگر هوس دوستي با پسران و غذاي مجاني نكني! با اين حال غذاي خوشمزه اي بود. مرسي!

بازدید : 368
11 زمان : 1399:2

در روزگاري نه چندان دور يك هيات از گرجستان براي ملاقات با استالين به مسكو آمده بودند. پس از جلسه استالين متوجه شد كه پيپش گم شده است و به همين خاطر از رييس كا.گ.ب خواست تا ببيند آيا كسي از هيات گرجستاني پيپ او را برداشته است يا نه؟ پس از چند ساعت استالين پيپش را در كشوي ميزش پيدا كرد و از رييس كا.گ.ب خواست كه هيات گرجي را آزاد كند. اما رييس كا.گ.ب گفت: متاسفم رفيق، تقريبا نصف هيات اقرار كرده اند كه پيپ را برداشته اند و تعدادي هم موقع بازجويي مرده اند.

بازدید : 229
11 زمان : 1399:2

پير زن با تقوايي در خواب خدا را ديد و به او گفت: خدايا، من خيلي تنها هستم، آيا مهمان خانه من مي شوي؟ خدا قبول كرد و به او گفت كه فردا به ديدنش خواهد آمد. پير زن از خواب بيدار شد، با عجله شروع به جارو كردن خانه كرد. رفت و چند نان تازه خريد و خوشمزه ترين غذايي را كه بلد بود، پخت. سپس نشست و منتظر ماند. چند دقيقه بعد در خانه به صدا در آمد. پيرزن با عجله به طرف در رفت و آن را باز كرد. پشت در پيرمرد فقيري بود. پيرمرد از او خواست تا غذايي به او بدهد. پيرزن با عصبانيت سر فقير داد زد و در را بست. نيم ساعت بعد باز در خانه به صدا درآمد. پير زن دوباره در را باز كرد. اين بار كودكي كه از سرما مي لرزيد از او خواست تا از سرما پناهش دهد. پير زن با ناراحتي در را بست و غرغركنان به خانه برگشت. نزديك غروب بار ديگر در خانه به صدا درآمد. اين بار پير زن مطمئن بود كه خدا آمده، پس با عجله به سوي در دويد. در را باز كرد ولي اين بار نيز زن فقيري پشت در بود. زن از او كمي پول خواست تا براي كودكان گرسنه اش غذايي بخرد. پيرزن كه خيلي عصباني شده بود، با داد و فرياد، زن فقير را دور كرد. شب شد ولي خدا نيامد. پيرزن نااميد شد و رفت كه بخوابد و در خواب بار ديگر خدا را ديد. پير زن با ناراحتي به خـدا گفت: خدايـا، مگر تو قول نداده بودي كه امـروز به ديـدنم مـي آيي؟ خدا جواب داد: بله، ولي من سه بار به خانه ات آمدم و تو هر سه بار در را به رويم بستي!

بازدید : 231
11 زمان : 1399:2

يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديكي يك دبيرستان خريد. يكي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش مي رفت تا اين كه مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي كلاسها سه تا پسربچه در خيابان راه افتادند و در حالي كه بلند بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي كه در خيابان افتاده بود را شوت مي كردند و سر و صداى عجيبي راه انداختند. اين كار هر روز تكرار مي شد و آسايش پيرمرد كاملا مختل شده بود. اين بود كه تصميم گرفت كاري بكند. روز بعد كه مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين كه مي بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. من هم كه به سن شما بودم همين كار را مي كردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بكنيد. من روزي 1000 تومن به هر كدام از شما مي دهم كه بياييد اينجا و همين كارها را بكنيد. بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي تونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشكالي نداره؟ بچه ها گفتند: 100 تومن؟ اگه فكر مي كني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت كنيم، كورخوندي. ما نيستيم. از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد.

تعداد صفحات : 4

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 46
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 3
  • بازدید کننده امروز : 1
  • باردید دیروز : 0
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 11
  • بازدید ماه : 11
  • بازدید سال : 63
  • بازدید کلی : 13776
  • <
    پیوندهای روزانه
    آرشیو
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی