مردي تعداد زيادي ميوه نارگيل را بار اسبش كرد و براي فروش به سوي شهر به راه افتاد. در مسير خود به كودكي برخورد نمود و از او پرسيد: چقدر طول مي كشه كه به مقصد برسم؟ كودك با نگاه دقيقي كه به بار اسب كرد، پاسخ داد: اگر بخواهي اين مسير را آهسته طي كني، زودتر به مقصد خواهي رسيد، والا اگر تند بروي، تمامي روز را در راه خواهي بود. مرد اسب سوار با بي اعتنائي توام با سوء ظن به سخن آن كودك گوش داده و اسبش را بجلو راند، اما هنوز چند قدم دور نشده بود كه چند تا از نارگيل ها بر روي زمين افتادند. او بناچار از اسب پياده شد و آنها را برداشته و بار اسب كرد و براي اينكه اين زمان تلف شده را جبران نمايد، اسب را به تند راه رفتن وادار كرد و اين بار تعداد زيادتري از نارگيل ها بر زمين افتاده و مجددا اسب را نگهداشته و به جمع كردن نارگيل ها از روي زمين پرداخت و بدين ترتيب آن مرد زماني به شهر رسيد كه شب كاملا فرا رسيده و بازار بسته شده بود. نكته رهرو آن است كه آهسته و پيوسته رود!!
مردي تعداد زيادي ميوه نارگيل را بار اسبش كرد و براي فروش به سوي شهر به راه افتاد. در مسير خود به كودكي برخورد نمود و از او پرسيد: چقدر طول مي كشه كه به مقصد برسم؟ كودك با نگاه دقيقي كه به بار اسب كرد، پاسخ داد: اگر بخواهي اين مسير را آهسته طي كني، زودتر به مقصد خواهي رسيد، والا اگر تند بروي، تمامي روز را در راه خواهي بود. مرد اسب سوار با بي اعتنائي توام با سوء ظن به سخن آن كودك گوش داده و اسبش را بجلو راند، اما هنوز چند قدم دور نشده بود كه چند تا از نارگيل ها بر روي زمين افتادند. او بناچار از اسب پياده شد و آنها را برداشته و بار اسب كرد و براي اينكه اين زمان تلف شده را جبران نمايد، اسب را به تند راه رفتن وادار كرد و اين بار تعداد زيادتري از نارگيل ها بر زمين افتاده و مجددا اسب را نگهداشته و به جمع كردن نارگيل ها از روي زمين پرداخت و بدين ترتيب آن مرد زماني به شهر رسيد كه شب كاملا فرا رسيده و بازار بسته شده بود. نكته رهرو آن است كه آهسته و پيوسته رود!!

داستان كوتاه آموزنده
داستان كوتاه آموزنده
داستان كوتاه آموزنده