loading...

كريمي مشاور بيمه

ابوالقاسم كريمي : مشاور شركت بيمه پارسيان

بازدید : 224
11 زمان : 1399:2

از «فورد» ميلياردر معروف آمريكايي و صاحب يكي از بزرگترين كارخانه هاي سازنده انواع اتومبيل در آمريكا پرسيدند: «اگر شما فردا صبح از خواب بيدار شويد و ببينيد تمام ثروت خود را از دست داده ايد و ديگر چيزي در بساط نداريد، چه مي كنيد؟» فورد جواب داد: «دوباره يكي از نيازهاي اصلي مردم را شناسايي مي كنم و با كار و كوشش، آن خدمت را با كيفيت و ارزان به مردم ارايه مي دهم و مطمئن باشيد بعد از پنج سال دوباره فورد امروز خواهم بود».

بازدید : 256
11 زمان : 1399:2

امير نصر احمد ساماني را، معلمي بود كه در آن وقت كه او خرد (كوچك) بود، او را قرآن تعليم كردي، چوب بسيار زدي و امير نصر پيوسته گفتي كه هر گاه به پادشاهي رسم، سزاي اين معلم بكنم. چون امير نصر به پادشاهي رسيد، شبي تفكر مي كرد، از آن معلم خودش ياد آمد. همه شب در انديشه انتقام او مي بود. خادمي را بفرمود كه از بستان ده چوب آبي (چوب درخت به) بيار. خادمي ديگر را فرمود: استاد را حاضر كن. خادم برفت و معلم را بطلبيد. معلم از وي پرسيد كه سلطان چه مي كرد و از منش چون ياد آمد؟ ( چه شده كه ياد من افتاده؟) خادم گفت: غلامي را فرمود كه از بستان ده چوب آبي بيارند، و مرا گفت: تو برو و معلم را حاضر كن. معلم دانست كه دربند انتقام وي است. در راه كه مي آمد به دكان ميوه فروشي برگذشت، درستي (سكه اي از زر ) بداد و از وي آبي (ميوه به) خوب بستد و در آستين كرد. چون پيش امير نصر آمد از آن چوب آبي يكي برگرفت ( امير نصر چوبي به دست گرفت)، بجنبانيد و گفت: در اين چه مي گويي؟ معلم دست در آستين كرد و آن آبي بيرون كشيد و جواب داد: زندگاني پادشاه دراز باد، اين ميوه بدين لطيفي از وي زاده است؟ سلطان چون اين لطف از وي بديد، به غايت خوشش آمد، او را تشريف ( جامه نو ) فاخر فرمود. و او را مشاهره معين كرد و در مدت حيات وي زندگاني در فراغت و خوشدلي گذرانيد.

بازدید : 224
11 زمان : 1399:2

كلاغ پيري تكه پنيري دزديد و روي شاخه درختي نشست. روباه گرسنه اي كه از زير درخت مي گذشت، بوي پنير شنيد، به طمع افتاد و رو به كلاغ گفت: اي واي تو اونجايي، مي دانم صداي معركه اي داري!چه شانسي آوردم. اگر وقتش را داري كمي براي من بخوان. كلاغ پنير را كنار خودش روي شاخه گذاشت و گفت: اين حرف هاي مسخره را رها كن اما چون گرسنه نيستم حاضرم مقداري از پنيرم را به تو بدهم. روباه گفت: ممنونت مي شوم، بخصوص كه خيلي گرسنه ام، اما من واقعا عاشق صدايت هم هستم. كلاغ گفت: باز كه شروع كردي اگر گرسنه اي جاي اين حرفها دهانت را باز كن، از همين جا يك تكه مي اندازم كه صاف در دهانت بيفتد. روباه دهانش را باز باز كرد. كلاغ گفت: بهتر است چشم ببندي كه نفهمي تكه بزرگي مي خواهم برايت بيندازم يا تكه كوچكي. روباه گفت: بازيه؟ خيلي خوبه! بهش ميگن بسكتبال. خلاصه ... بعد روباه چشمهايش را بست و دهان را بازتر از پيش كرد و كلاغ فوري پشتش را كرد و فضله اي كرد كه صاف در عمق حلق روباه افتاد. روباه عصبي بالا و پايين پريد و تف كرد: بي شعور، اين چي بود؟ كلاغ گفت: كسي كه تفاوت صداي خوب و بد را نمي داند، تفاوت پنير و فضله را هم نبايد بفهمد.

بازدید : 243
11 زمان : 1399:2

كودكان مكتب از درس و مشق خسته شده بودند. با هم مشورت كردند كه چگونه درس را تعطيل كنند و چند روزي از درس و كلاس راحت باشند. يكي از شاگردان كه از همه زيركتر بود گفت: فردا ما همه به نوبت به مكتب مي‌آييم و يكي يكي به استاد مي‌گوييم چرا رنگ و رويتان زرد است؟ مريض هستيد؟ وقتي همه اين حرف را بگوييم او باور مي‌كند و خيال بيماري در او زياد مي‌شود. همه شاگردان حرف اين كودك زيرك را پذيرفتند و با هم پيمان بستند كه همه در اين كار متفق باشند، و كسي خبرچيني نكند. فردا صبح كودكان با اين قرار به مكتب آمدند. در مكتب‌خانه كلاس درس در خانه استاد تشكيل مي‌شد. همه دم در منتظر شاگرد زيرك ايستادند تا اول او داخل برود و كار را آغاز كند. او آمد و وارد شد و به استاد سلام كرد و گفت: خدا بد ندهد؟ چرا رنگ رويتان زرد است؟ استاد گفت: نه حالم خوب است و مشكلي ندارم، برو بنشين درست را بخوان. اما گمان بد در دل استاد افتاد. شاگرد دوم آمد و به استاد گفت: چرا رنگتان زرد است؟ وهم در دل استاد بيشتر شد. همينطور سي شاگرد آمدند و همه همين حرف را زدند. استاد كم كم يقين كرد كه حالش خوب نيست. پاهايش سست شد به خانه آمد، شاگردان هم به دنبال او آمدند. زنش گفت چرا زود برگشتي؟ چه خبر شده؟ استاد با عصبانيت به همسرش گفت: مگر كوري؟ رنگ زرد مرا نمي‌بيني؟ بيگانه‌ها نگران من هستند و تو از دورويي و كينه، بدي حال مرا نمي‌بيني. تو مرا دوست نداري. چرا به من نگفتي كه رنگ صورتم زرد است؟ زن گفت: اي مرد تو حالت خوب است. بد گمان شده‌اي. استاد گفت: تو هنوز لجاجت مي‌كني! اين رنج و بيماري مرا نمي‌بيني؟ اگر تو كور و كر شده‌اي من چه كنم؟ زن گفت : الآن آينه مي‌آورم تا در آينه ببيني، كه رنگت كاملا عادي است. استاد فرياد زد و گفت: نه تو و نه آينه‌ات، هيچكدام راست نمي‌گوييد. تو هميشه با من كينه و دشمني داري. زود بستر خواب مرا آماده كن كه سرم سنگين شد. زن كمي ديرتر، بستر را آماده كرد. استاد فرياد زد و گفت: تو دشمن مني. چرا ايستاده‌اي؟ زن نمي‌دانست چه بگويد؟ با خود گفت: اگر بگويم تو حالت خوب است و مريض نيستي، مرا به دشمني متهم مي‌كند و گمان بد مي‌برد كه من در هنگام نبودن او در خانه كار بد انجام مي‌دهم. اگر چيزي نگويم اين ماجرا جدي مي‌شود. زن بستر را آماده كرد و استاد روي تخت دراز كشيد. كودكان آنجا كنار استاد نشستند و آرام آرام درس مي‌خواندند و خود را غمگين نشان مي‌دادند. كودك زيرك باز اشاره كرد كه بچه‌ها يواش يواش صداشان را بلند كردند. بعد گفت: آرام بخوانيد صداي شما استاد را آزار مي‌دهد. آيا ارزش دارد كه براي يك ديناري كه شما به استاد مي‌دهيد اينقدر درد سر بدهيد؟ استاد گفت: راست مي‌گويد. برويد. درد سرم را بيشتر كرديد. درس امروز تعطيل است. بچه‌ها براي سلامتي استاد دعا كردند و با شادي به سوي خانه‌ها رفتند. مادران با تعجب از بچه‌ها پرسيدند: چرا به مكتب نرفته‌ايد؟ كودكان گفتند كه از قضاي آسمان امروز استاد ما بيمار شد. مادران حرف شاگردان را باور نكردند و گفتند: شما دروغ مي‌گوييد. ما فردا به مكتب مي‌آييم تا اصل ماجرا را بدانيم. كودكان گفتند: بفرماييد، بروييد تا راست و دروغ حرف ما را بدانيد. هکر نست فردا مادران به مكتب آمدند، استاد در بستر افتاده بود، از بس لحاف روي او بود عرق كرده بود و ناله مي‌كرد. مادران پرسيدند: چه شده؟ از كي درد سر داريد؟ ببخشيد ما خبر نداشتيم. استاد گفت: من هم بيخبر بودم، بچه‌‌ها مرا از اين درد پنهان باخبر كردند. من سرگرم كارم بودم و اين درد بزرگ در درون من پنهان بود. آدم وقتي با جديت به كار مشغول باشد رنج و بيماري خود را نمي‌فهمد.

بازدید : 215
11 زمان : 1399:2

روزي، يك پدر روستايي با پسر پانزده ساله اش وارد يك مركز تجاري مي شوند. پسر متوّجه دو ديوار براق نقره‌اي رنگ مي شود كه بشكل كشويي از هم جدا شدند و دو باره بهم چسبيدند، از پدر مي پرسد، اين چيست؟ پدر كه تا بحال در عمرش آسانسور نديده مي گويد پسرم، من تا كنون چنين چيزي نديده ام و نمي دانم. در همين موقع آنها زني بسيار چاق را مي بينند كه با صندلي چرخدارش به آن ديوار نقره‌اي نزديك شد و با انگشتش چيزي را روي ديوار فشار داد و ديوار براق از هم جدا شد و آن زن خود را بزحمت وارد اطاقكي كرد، ديوار بسته شد، پدر و پسر هر دو چشمشان به شماره هايي بر بالاي آسانسور افتاد كه از يك شروع و بتدريج تا سي‌ رفت. هر دو خيلي‌ متعجب تماشا مي كردند كه ناگهان، ديدند شماره‌ها بطور معكوس و بسرعت كم شدند تا رسيد به يك، در اين وقت ديوار نقره‌اي باز شد، و آنها حيرت زده ديدند، دختر ۲۴ ساله مو طلايي بسيار زيبا و ظريف، با طنازي از آن اطاقك خارج شد. پدر در حالي كه نمي توانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگي، به پسرش گفت: پسرم، زود برو مادرت را بيار اينجا !!

بازدید : 225
11 زمان : 1399:2

پادشاهي مي خواست نخست وزيرش را انتخاب كند. چهار انديشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقي قرار دادند و پادشاه به آنان گفت كه: «در اتاق به روي شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلي معمولي نيست و با يك جدول رياضي باز خواهد شد، تا زماني كه آن جدول را حل نكنيد نخواهيد توانست قفل را باز كنيد. اگر بتوانيد پرسش را درست حل كنيد مي توانيد در را باز كنيد و بيرون بياييد». پادشاه بيرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادي روي قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند. نفر چهارم فقط در گوشه اي نشسته بود. آن سه نفر فكر كردند كه او ديوانه است. او با چشمان بسته در گوشه اي نشسته بود و كاري نمي كرد. پس از مدتي او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد،باز شد و بيرون رفت! و آن سه تن پيوسته مشغول كار بودند. آنان حتي نديدند كه چه اتفاقي افتاد! كه نفر چهارم از اتاق بيرون رفته. وقتي پادشاه با اين شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنيد. آزمون پايان يافته. من نخست وزيرم را انتخاب كردم». آنان نتوانستند باور كنند و پرسيدند: «چه اتفاقي افتاد؟ او كاري نمي كرد، او فقط در گوشه اي نشسته بود. او چگونه توانست مسئله را حل كند؟» مرد گفت: «مسئله اي در كار نبود. من فقط نشستم و نخستين سؤال و نكته ي اساسي اين بود كه آيا قفل بسته شده بود يا نه؟ لحظه اي كه اين احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملا ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟ نخستين چيزي كه هر انسان هوشمندي خواهد پرسيد اين است كه آيا واقعأ مسأله اي وجود دارد، چگونه مي توان آن را حل كرد؟ اگر سعي كني آن را حل كني تا بي نهايت به قهقرا خواهي رفت و هرگز از آن بيرون نخواهي رفت. پس من فقط رفتم كه ببينم آيا در، واقعأ قفل است يا نه و ديدم قفل باز است». پادشاه گفت: «آري، كلك در همين بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه يكي از شما پرسش واقعي را بپرسد و شما شروع به حل آن كرديد؛ در همين جا نكته را از دست داديد. اگر تمام عمرتان هم روي آن كار مي كرديد نمي توانستيد آن را حل كنيد. اين مرد، مي داند كه چگونه در يك موقعيت هشيار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».

بازدید : 229
11 زمان : 1399:2

مي گويند روزي يك پسر كوچك كه تازه به كلاس پيانو مي رفت و ياد گرفته بود چند قطعه را بنوازد، براي اولين بار همراه مادرش به يك كنسرت پيانو رفت. آن ها در رديف جلو نشستند و وقتي مادر سرش گرم صحبت با يكي از دوستانش شد، پسر بچه از روي كنجكاوي به پشت صحنه رفت و آن جا پيانو بزرگي ديد كه هيچ كس روي صندلي آن ننشسته بود. پسرك بي خبر از همه جا پشت پيانو نشست و شروع به نواختن قطعه ساده اي نمود كه تازه ياد گرفته بود. صداي پيانو همه ي حاضران در سالن را به خود آورد و وقتي پرده كنار رفت همه با تعجب پسر كوچكي را ديدند كه پشت پيانو نشسته و قطعه ي كوچكي را مي نوازد. در اين زمان استاد پيانو روي صحنه و به كنار پيانو آمد و به پسرك كه از ديدن جمعيت و حضور مردم ترسيده بود به آرامي گفت: نترس دوست من، ادامه بده من اين جا هستم. استاد خودش نيز در كنار پسرك نشست و در نواختن گوشه هايي از قطعه كه ضعف داشت كمكش كرد. پسرك با دلگرمي از حضور استاد بزرگ بدون هيچ ترسي به نواختن قطعه ادامه داد و آنرا به خوبي به پايان رساند و تشويق شديد حاضران را نصيب خود ساخت.

بازدید : 231
11 زمان : 1399:2

روزي رئيس يك شركت بزرگ به دليل يك مشكل اساسى در رابطه با يكى از كامپيوترهاى اصلى مجبور شد با منزل يكى از كارمندانش تماس بگيرد. بنابراين، شماره منزل او را گرفت. كودكى به تلفن جواب داد و نجوا كنان گفت: سلام رئيس پرسيد: بابا خونه اس؟ صداى كوچك نجواكنان گفت: بله - مى توانم با او صحبت كنم؟ كودك خيلى آهسته گفت: نه رئيس كه خيلى متعجب شده بود و مى خواست هر چه سريع تر با يك بزرگسال صحبت كند، گفت: مامانت اونجاس؟ - بله - مى توانم با او صحبت كنم؟ دوباره صداى كوچك گفت: نه رئيس به اميد اين كه شخص ديگرى در آنجا باشد كه او بتواند حداقل يك پيغام بگذارد پرسيد: آيا كس ديگرى آن جا هست ؟ كودك زمزمه كنان پاسخ داد: بله، يك پليس! رئيس كه گيج و حيران مانده بود كه يك پليس در منزل كارمندش چه مى كند، پرسيد: آيا مى توانم با پليس صحبت كنم؟ كودك خيلى آهسته پاسخ داد: نه، او مشغول است. - مشغول چه كارى است؟ كودك همان طور آهسته باز جواب داد: مشغول صحبت با مامان و بابا و آتش نشان. رئيس كه نگران شده بود و حتى نگرانى اش با شنيدن صداى هليكوپترى ار آن طرف گوشى به دلشوره تبديل شده بود پرسيد: آن جا چه خبر است؟ كودك با همان صداى بسيار آهسته كه حالا ترس آميخته به احترامى در آن موج مى زد پاسخ داد: گروه جست و جو همين الان از هلى كوپتر پياده شدند. رئيس كه زنگ خطر در گوشش به صدا در آمده بود، نگران و حتى كمى لرزان پرسيد: آن ها دنبال چى مى گردند؟ كودك كه همچنان با صدايى بسيار آهسته و نجوا كنان صحبت مى كرد با خنده ى ريزى پاسخ داد: دنبال من.

بازدید : 208
11 زمان : 1399:2

دختر دانش آموزي صورتي زشت داشت. دندان هايي نامتناسب با گونه هايش، موهاي كم پشت و رنگ چهره اي تيره. روز اولي كه به مدرسه جديد آمد، هيچ دختري حاضر نبود كنار او بنشيند. نقطه مقابل او دختر زيبارو و پولداري بود كه مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ايستاد و از او پرسيد: ميدوني زشت ترين دختر اين كلاسي؟ يك دفعه كلاس از خنده تركيد. بعضي ها هم اغراق آميزتر مي خنديدند. اما تازه وارد با نگاهي مملو از مهرباني و عشق در جوابش جمله اي گفت كه موجب شد در همان روز اول، احترام ويژه اي در ميان همه و از جمله من پيدا كند: اما، تو بسيار زيبا و جذاب هستي. او با همين يك جمله نشان داد كه قابل اطمينان ترين فردي است كه مي توان به او اعتماد كرد و لذا كار به جايي رسيد كه براي اردوي آخر هفته همه مي خواستند با او هم گروه باشند. او براي هر كسي نام مناسبي انتخاب كرده بود. به يكي مي گفت چشم عسلي و به يكي ابرو كماني و … . به يكي از دبيران، لقب خوش اخلاق ترين معلم دنيا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترين ياور دانش آموزان را داده بود. آري ويژگي برجسته او در تعريف و تمجيد هايش از ديگران بود كه واقعاً به حرف هايش ايمان داشت و دقيقاً به جنبه هاي مثبت فرد اشاره مي كرد. مثلاً به من مي گفت بزرگترين نويسنده دنيا و به خواهرم مي گفت بهترين آشپز دنيا! و حق هم داشت. آشپزي خواهرم حرف نداشت و من از اين تعجب كرده بودم كه او توي هفته اول چگونه اين را فهميده بود. سالها بعد وقتي او به عنوان شهردار شهر كوچك ما انتخاب شده بود به ديدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهري اش احساس كردم شديدا به او علاقه مندم. چند سال پيش وقتي براي خواستگاري اش رفتم، دليل علاقه ام را جذابيت سحر آميزش مي دانستم و او با همان سادگي و وقار هميشگي اش گفت: براي ديدن جذابيت يك چيز، بايد قبل از آن جذاب بود. در حال حاضر من از او يك دختر سه ساله دارم. دخترم بسيار زيباست و همه از زيبايي صورتش در حيرتند. روزي مادرم از همسرم سؤال كرد كه راز زيبايي دخترمان در چيست؟ همسرم جواب داد: من زيبايي چهره دخترم را مديون خانواده پدري او هستم. و مادرم روز بعد نيمي از دارايي خانواده را به ما بخشيد.

بازدید : 229
11 زمان : 1399:2

از خوشحالي سر از پا نمي شناخت، بالاخره توانسته بود خودش را به همه ثابت كند. او در دانشگاه، آن هم يك رشته خوب ولي با هزينه بالا قبول شده بود. تك دختر خانواده بود. دار و ندار پدرش يك ماشين پيكان بود كه با آن مسافر كشي مي كرد و خرج خانواده را در مي آورد. براي رفتن دانشگاه خيلي به پدرش اصرار كرد؛ تا اينكه يك شب پدر به خانه آمد و بهترين خبر زندگيش را به او داد و گفت: پول ثبت نام دانشگاه را جور كرده و قرار است فردا ماشينش را بفروشد و در يك كار تجاري با يكي از دوستانش شريك شود. از فرداي آن روز احساس مي كرد در آسمانها پرواز مي كند، از اينكه مي تواند پيش دخترهاي فاميل پز دانشگاه رفتن را بدهد قند تو دلش آب مي شد. غروب پنجشنبه راه افتاد طرف امامزاده شهرشان تا نذرش را ادا كند. در حرم توجهش به دستفروش ها جلب شد. فكر كرد يك روسري براي خودش بخرد، رفت طرف يكي از دستفروش ها كه داشت روسري مي فروخت. احساس كرد چقدر قيافه آن دستفروش برايش آشناست. نزديكتر كه رفت ديگر شكش به يقين مبدل شد. آن دستفروش پدر خودش بود كه مثلاً مشغول به تجارت بود.

تعداد صفحات : 4

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 46
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 2
  • بازدید کننده امروز : 1
  • باردید دیروز : 4
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 3
  • بازدید ماه : 15
  • بازدید سال : 67
  • بازدید کلی : 13780
  • <
    پیوندهای روزانه
    آرشیو
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی