loading...

كريمي مشاور بيمه

ابوالقاسم كريمي : مشاور شركت بيمه پارسيان

بازدید : 200
11 زمان : 1399:2

پس از كلي دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج كردم. ما همديگرو به حد مرگ دوست داشتيم. سالاي اول زندگيمون خيلي خوب بود. اما چند سال كه گذشت كمبود بچه رو به وضوح حس مي كرديم. مي دونستيم بچه دار نمي شيم. ولي نمي دونستيم كه مشكل از كدوم يكي از ماست. اولاش نمي خواستيم بدونيم. با خودمون مي گفتيم، عشقمون واسه يه زندگي رويايي كافيه. بچه ميخوايم چي كار؟ اما در واقع خودمونو گول مي زديم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بوديم. تا اينكه يه روز؛ علي نشست رو به روم و گفت: اگه مشكل از من باشه، تو چي كار مي كني؟ فكر نكردم تا شك كنه كه دوسش ندارم. خيلي سريع بهش گفتم: من حاضرم به خاطر تو روي همه چي خط سياه بكشم. علي كه انگار خيالش راحت شده بود؛ يه نفس راحت كشيد و از سر ميز بلند شد و راه افتاد. گفتم: تو چي؟ گفت: من؟ گفتم: آره... اگه مشكل از من باشه... تو چي كار مي كني؟ برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شك داري؟ فرصت جواب نداد و گفت: من وجود تو رو با هيچي عوض نمي كنم. با لبخندي كه رو صورتم نمايان شد، خيالش راحت شد كه من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوست داره. گفتم: پس فردا ميريم آزمايشگاه. گفت: موافقم، فردا بريم. و رفتيم ... نمي دونم چرا اما دلم مثل سير و سركه مي جوشيد. اگه واقعا عيب از من بود چي؟ سر خودمو با كار گرم كردم تا ديگه فرصت فكر كردن به اين حرفارو به خودم ندم. طبق قرارمون صبح رفتيم آزمايشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمايش داديم تا اينكه بهمون گفتن جواب تا يك هفته ديگه حاضره. يه هفته واسمون قد صد سال طول كشيد... اضطرابو مي شد خيلي آسون تو چهره هردومون ديد. با اين حال به همديگه اطمينان مي داديم كه جواب آزمايش واسه هيچ كدوممون مهم نيس. بالاخره اون روز رسيد. علي مثل هميشه رفت سر كار و من خودم بايد جواب آزمايشو مي گرفتم. دستام مثل بيد مي لرزيد. داخل آزمايشگاه شدم. علي كه اومد خسته بود. اما كنجكاو. ازم پرسيد جوابو گرفتي؟ كه منم زدم زير گريه. فهميد كه مشكل از منه. اما نمي دونم كه تغيير چهره اش از ناراحتي بود يا از خوشحالي. روزا مي گذشتن و علي روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر مي شد. تا اينكه يه روز كه ديگه صبرم از اين رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: علي، تو چته؟ چرا اين جوري مي كني؟ اونم عقده شو خالي كرد و گفت: من بچه دوس دارم. مگه گناهم چيه؟ من نمي تونم يه عمر بي بچه تو يه خونه سر كنم. دهنم خشك شده بود و چشام پر اشك. گفتم اما تو خودت گفتي همه جوره منو دوس داري. گفتي حاضري بخاطرم قيد بچه رو بزني. پس چي شد؟ گفت: آره گفتم. اما اشتباه كردم. الان مي بينم نمي تونم. نخواستم بحثو ادامه بدم. دنبال يه جاي خلوت مي گشتم تا يه دل سير گريه كنم و اتاقو انتخاب كردم. من و علي ديگه با هم حرفي نزديم تا اينكه علي احضاريه آورد برام و گفت: ميخوام طلاقت بدم يا زن بگيرم! نمي تونم خرج دو نفرو با هم بدم، بنابراين از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم. دلم شكست. نمي تونستم باور كنم كسي كه يه عمر به حرفاي قشنگش دل خوش كرده بودم، حالا به همه چي پشت پا زده. ديگه طاقت نياوردم لباسامو پوشيدمو ساكمم بستم. برگه جواب آزمايش هنوز توي جيب مانتوم بود. درش آوردم يه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو كنار گلدون گذاشتم. احضاريه رو برداشتم و از خونه زدم بيرون. توي نامه نوشته بودم: علي جان، سلام اميدوارم پاي حرفت وايساده باشي و منو طلاق بدي. چون اگه اين كارو نكني خودم ازت جدا ميشم. ميدوني كه ميتونم. دادگاه اين حقو به من ميده كه از مردي كه بچه دار نميشه جدا شم. وقتي جواب آزمايشا رو گرفتم و ديدم كه عيب از توئه باور كن اون قدر برام بي اهميت بود كه حاضر بودم برگه رو همون جا پاره كنم. اما نميدونم چرا خواستم يه بار ديگه عشقت به من ثابت شه. توي دادگاه منتظرتم.

بازدید : 223
11 زمان : 1399:2

اديسون در سنبن پيري پس از اختراع چراغ برق يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار مي رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه در ساختمان بزرگي قرارداشت، هزينه مي كرد. اين آزمايشگاه بزرگترين عشق پيرمرد بود. در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموران فقط جلو گيري از گسترش آتش به ساير ساختمان ها است. آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود. پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن پيرمرد منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با تعجب ديد كه پير مرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند. پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد. ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي! مي بيني چقدر زيباست! رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟ حيرت آور است! من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت. نظر تو چيه پسرم؟ پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟ چطـور مي تواني؟ من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟ پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد! در مورد آزمايشگاه و بازسازي يا نو سازي آن فردا فكــر مي كنيم. الان موقع اين كار نيست. به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت. توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع نمود.

بازدید : 194
11 زمان : 1399:2

در عصر يخبندان بسياري از حيوانات يخ زدند و مردند. مي‌گويند خارپشت ها وخامت اوضاع را دريافتند و تصميم گرفتند دور هم جمع شوند و بدين ترتيب همديگر را حفظ كنند. وقتي نزديكتر به هم بودند گرمتر مي‌شدند؛ ولي خارهايشان يكديگر را زخمي مي‌كرد. بخاطر همين تصميم گرفتند از هم دور شوند ‫ولي از سرما يخ زده مي مردند.‬ از اينرو مجبور بودند يا خارهاي دوستان را تحمل كنند، يا نسلشان منقرض شود. پس دريافتند كه بهتر است باز گردند و گرد هم آيند و آموختند كه: با زخم كوچكي كه همزيستي با كسان بسيار نزديك به وجود مي‌آورد زندگي كنند، چون گرماي وجود ديگري مهمتر است. اين چنين توانستند زنده بمانند. بهترين رابطه اين نيست كه اشخاص بي عيب و نقص را گرد هم مي آورد بلكه آن است هر كسي با ديگري ارتباط قلبي عميق داشته باشد و فرد بياموزد با معايب ديگران كنار آيد و خوبي هاي آنان را تحسين نمايد.

بازدید : 225
11 زمان : 1399:2

بين يك مار و يك زنبور مكالمه‌اي صورت گرفت. زنبور ادعا كرد زهرِ من كشنده تر از زهرِ تو است ولي چون هيكلم كوچك تر است، آدم‌ها باورشان نمي آيد كه زهر من مي ميراند و چون مُردن را به خودشان القاء نمي كنند، زهر من تاثير واقعي اش را نمي ‌كند و اين ترس مردم از هيكل توست كه مردم را مي‌كشد و نه زهر تو. بالاخره بنا شد براي اثبات ادعاي زنبور برنامه‌اي ترتيب دهند. قرار بر اين شد هر دو بروند در كلونِ - قفل قديمي- درِ باغي كمين كنند تا وقتي كه باغبان آمد و انگشت خود را داخل كلون كرد كه در را باز كند، روز اول مار انگشت باغبان را نيش بزند و زنبور بيرون بپرد و روز دوم كار را برعكس كنند، همين كار را كردند. در روز اول، باغبان يك مرتبه احساس كرد چيزي دستش را گزيد، دستش را بيرون آورد و ديد زنبوري پر زد و رفت، يك كمي مقاومت كرده و دستش را مكيد و رفت دنبال كارش. پيش خود گفت زنبور بود و چيزي نبود. روز بعد، زنبور نيش زد و مار خودش را از سوراخ نشان داد، باغبان فرياد زد واي! مار دستم را گزيد، و بيهوش شد.

بازدید : 229
11 زمان : 1399:2

مارها، قورباغه‌ها را مي خوردند و قورباغه‌ها از اين نابساماني بسيار غمگين بودند؛ تا اينكه قورباغه‌ها عليه مارها به لك لك‌ها شكايت كردند. لك لك‌ها چندي از مارها را خوردند و بقيه را هم تار و مار كردند و قورباغه‌ها از اين حمايت شادمان شدند. طولي نكشيد كه لك لك‌ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه‌ها. قورباغه‌ها ناگهان دچار اختلاف ديدگاه شدند. عده اي از آنها با لك لك‌ها كنار آمدند و عده‌اي ديگر خواهان بازگشت مارها شدند. مارها بازگشتند ولي اين بار، همپاي لك لك‌ها شروع به خوردن قورباغه‌ها كردند. حالا ديگر قورباغه‌ها متقاعد شده‌اند كه انگار براي خورده شدن به دنيا آمده اند ولي تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است. اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان !!؟؟

بازدید : 234
11 زمان : 1399:2

مرد نصفه شب در حالي كه مست بوده مياد خونه و دستش مي خوره به كوزه ي سفالي گرون قيمتي كه زنش خيلي دوستش داشته، ميوفته زمين و مي شكنه مرد هم همونجا خوابش مي بره. زن اون رو مي كشه كنار و همه چيو تميز مي كنه. صبح كه مرد از خواب بيدار مي شه؛ انتظار داشت كه زنش جر و بحث و شروع كنه و اين كارو تا شب ادامه بده. مرد در حالي كه دعا مي كرد كه اين اتفاق نيوفته، ميره آشپزخونه تا يه چيزي بخوره... كه متوجه يه نامه روي در يخچال مي شه كه زنش براش نوشته. زن: عشق من صبحانه ي مورد علاقت روي ميز آمادست. من صبح زود بايد بيدار مي شدم تا برم براي ناهار مورد علاقت خريد كنم. زود بر مي گردم پيشت عشق من. دوست دارم خيلي زياد. مرد كه خيلي تعجب كرده بود ميره پيشه پسرش و ازش مي پرسه كه ديشب چه اتفاقي افتاده بود؟ پسرش ميگه: ديشب وقتي مامان تو رو برد تو تخت خواب كه بخوابي و شروع كرد به اينكه لباس و كفشت رو در بياره، تو در حالي كه خيلي مست بودي بهش گفتي: هي خانوووم، تنهام بزار، بهم دست نزن، من ازدواج كردم و ...

بازدید : 231
11 زمان : 1399:2

در عصر يخبندان بسياري از حيوانات يخ زدند و مردند. مي‌گويند خارپشت ها وخامت اوضاع را دريافتند و تصميم گرفتند دور هم جمع شوند و بدين ترتيب همديگر را حفظ كنند. وقتي نزديكتر به هم بودند گرمتر مي‌شدند؛ ولي خارهايشان يكديگر را زخمي مي‌كرد. بخاطر همين تصميم گرفتند از هم دور شوند ‫ولي از سرما يخ زده مي مردند.‬ از اينرو مجبور بودند يا خارهاي دوستان را تحمل كنند، يا نسلشان منقرض شود. پس دريافتند كه بهتر است باز گردند و گرد هم آيند و آموختند كه: با زخم كوچكي كه همزيستي با كسان بسيار نزديك به وجود مي‌آورد زندگي كنند، چون گرماي وجود ديگري مهمتر است. اين چنين توانستند زنده بمانند. بهترين رابطه اين نيست كه اشخاص بي عيب و نقص را گرد هم مي آورد بلكه آن است هر كسي با ديگري ارتباط قلبي عميق داشته باشد و فرد بياموزد با معايب ديگران كنار آيد و خوبي هاي آنان را تحسين نمايد.

بازدید : 250
11 زمان : 1399:2

در دوران دومين جنگ چچن، ارتش روسيه گرزوني مركز چچن را به تصرف در آورد. افراد مسلح ضد دولتي چچن در هر گوشه و كنار به سربازان روسيه حمله مي كردند، نبرد بسيار شديد بود تا اينكه تمامي ساختمان ها منهدم گرديد. يك ستوان دوم روس در يك تماس تلفني با همسرش مطلع شد كه به تازگي پدر شده است. هنگامي كه از كنار يك ساختمان عبور مي كرد، صداي گريه دختركي را شنيد و در انديشه دختر خود بود كه هنوز موفق به ديدارش نشده بود. گرچه وي مي دانست در مقابل هر ساختمان و هر شهروند چچني خطرهايي وجود دارد، اما باز هم به سربازان زير دست خود فرمان داد كه جلوتر نروند و دخترك را نترسانند. او شخصاً به سوي صدا رفت. دخترك حدود شش سال داشت. معلوم بود كه والدينش را در جريان بمباران ارتش روسيه از دست داده است و هراس از چهره و چشمانش هويدا بود. ستوان دوم روس يك بسته شكلات از جيب بيرون آورد، بسته شكلات را هنگام جستجوي افراد مسلح چچن در فروشگاهي كه ويران شده بود، پيدا كرده بود. اين افسر روس قصد داشت اين بسته شكلات را براي همسر و دخترش سوغات ببرد. اما متوجه شد كه دخترك اكنون بيش از هر كسي به اين سوغات نياز دارد. ستوان دوم لبخند زده و شكلات را به دست دختر داد و با محبت نامش را سوأل كرد. دختر از جنگ خونبار هراسيده بود و بر اثر بيم و هراس به ستوان دوم چشم دوخته بود و سپس با عجله به گوشه اي خزيد. ستوان دوم با لبخند جلو آمد و چهره دوست داشتني دخترك را نوازش كرد. او مي خواست كه بسته شكلات را به دختر داده و آنجا را ترك كند؛ اما دخترك ناگهان از كيف مدرسه اش يك طپانچه بيرون آورده و ماهرانه و در عين ناباوري افسر روس را هدف قرارداده و ماشه را كشيد. مردم هنگامي كه اشياي برجاي مانده از اين ستوان دوم را بررسي مي كردند، دو خاطره فراموش نشدني را در ذهن داشتند: اول اينكه در چهره اين افسر كماكان تبسم پدرانه ديده مي شد. دوم اينكه بسته شكلات هنوز در دستش بود. شايد او قبل از مرگش دخترك چچني را دختر خود مي پنداشت. عشق پدرانه پنهان شده در اعماق جان و دل او موجب شده است كه وي جنگ و خاطرات آن را براي لحظه اي فراموش كند.

بازدید : 211
11 زمان : 1399:2

دكتر محمود حسابي مي گويد: آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي سوالي مطرح كرد: استاد شما كه از جهان سوم مي آييد، جهان سوم كجاست؟ فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود. من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند، خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملكتش بكوشد.

بازدید : 243
11 زمان : 1399:2

دختر جواني از مكزيك براي يك ماموريت اداري چند ماهه به آرژانتين منتقل شد. پس از دو ماه، نامه اي از نامزد مكزيكي خود دريافت مي كند به اين مضمون: لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم كه در اين مدت ده بار به تو خيانت كرده ام و مي دانم كه نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. مرا ببخش و عكسي كه به تو داده بودم برايم پس بفرست. با عشق: روبرت دختر جوان، رنجيـده خاطر از رفتار و بي وفايي مرد، در جواب، از همه همكاران و دوستانش مي خواهد كه عكسي از نامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به او قرض بدهند و همه آن عكس ها را همراه با عكس روبرت، نامزد بي وفايش، در يك پاكت گذاشته و همراه با يادداشتي برايش پست مي كند، به اين مضمون: روبرت عزيز، مرا ببخش، اما هر چه فكر كردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفاً عكس خودت را از ميان عكس هاي توي پاكت جدا كن و بقيه را به من برگردان.

تعداد صفحات : 4

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 46
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 1
  • بازدید کننده امروز : 1
  • باردید دیروز : 4
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 2
  • بازدید ماه : 14
  • بازدید سال : 66
  • بازدید کلی : 13779
  • <
    پیوندهای روزانه
    آرشیو
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی