loading...

كريمي مشاور بيمه

ابوالقاسم كريمي : مشاور شركت بيمه پارسيان

بازدید : 220
11 زمان : 1399:2

در زمان آغا محمد خان قاجار، شخصى از حاكم شهر خود كه با صدر اعظم نسبت داشت، نزد صدر اعظم شكايت برد. صدر اعظم دانست حق با شاكى است گفت: اشكالى ندارد، مى توانى به اصفهان بروى. مرد گفت: اصفهان در اختيار پسر برادر شماست. گفت: پس به شيراز برو. او گفت: شيراز هم در اختيار خواهر زاده شماست. گفت: پس به تبريز برو. گفت: آنجا هم در دست نوه شماست. صدر اعظم بلند شد و با عصبانيت فرياد زد: چه مى دانم برو به جهنم. مرد با خونسردى گفت: متاسفانه آنجا هم مرحوم پدر شما حضور دارد.

بازدید : 222
11 زمان : 1399:2

باربارا 19 ساله بود و مايكل 21 ساله كه عاشق هم شدند و قرار ازدواج گذاشتند. آن دو عاشق جوان، خصوصيات مشترك فراواني داشتند؛ اول اينكه هر دو رمانتيك بودند و طرفدارعشق افلاطوني و نقطه اشتراك بعديشان اينكه هر جفتشان اهل مطالعه مجلات خانوادگي بودند. آن روز كه قرار بود ساعت پنج بعد از ظهر جلو سينما همديگر را ببينند و براي اجاره سالن عروسي بروند، هر دو آخرين شماره مجله عاشقانه را خريده و تمام صفحاتش را خوانده بودند، از جمله پانوشت صفحه 14 كه نوشته بود: براي اينكه بفهميد نامزدتان چقدر دوستتان دارد، يك بار بدون خبر قبلي، سر قرار نرويد، اگر به سراغتان نيامد، يعني دوستتان ندارد... باربارا و مايكل ديگر همديگر را نديدند؛ افسوس كه هيچكدامشان خبر نداشتند ديگري نيز پانوشت صفحه 14 را خوانده است! نوشته: آستينونا رياز

بازدید : 218
11 زمان : 1399:2

زنگ تلفن به صدا در آمد. پيرزن كه در حال چرت زدن بود، با صداي تلفن از جا پريد به اطراف نگاه كرد و دوباره با شنيدن صداي تلفن به زحمت از جايش بلند شد و به طرف تلفن رفت. گوشي را برداشت، با شنيدن صدايي كه انگار خيلي وقت بود نشنيده بود، لپهايش گل انداخت. سلام نوه ي گلم. خوبي؟ قرار شد كه پسر، عروس و نوه هايش به خانه او به ميهماني بروند. بعد از خداحافظي، گوشي را گذاشت. كمي همانجا ايستاد و لبخندي از روي خوشحالي زد. بعد به خود آمد و دستمالي به دست گرفت و شروع به گردگيري منزل كرد. به حياط رفت و همه جا را آب و جارو زد و برگشت. در حالي كه زير لب چيزي را زمزمه مي كرد سراغ آشپزخانه رفت و قابلمه را روي اجاق گذاشت. ساعتي بعد قورمه سبزي روي اجاق غل غل مي كرد و برنج هم در حال دم بود. در قابلمه را برداشت كمي از برنج را با قاشق به دهان گذاشت و زير گاز را خاموش كرد. ولي قورمه سبزي همچنان در حال جا افتادن بود. يك پارچ آب به سماور ريخت و زير آن را هم روشن كرد. بعد به حمام رفت. و دوش گرفت. و لباس ساتن بنفش رنگي را كه پسرش برايش خريده بود را پوشيد. خيلي خوشحال بود. بعد از دوش چاي دم كشيده را خيلي دوست داشت. چاي را دم كرد و يك فنجان از آن را خورد. بعد چادر گل گلي اش را سرش كرد و زنبيل قرمز رنگش را برداشت. از در حياط خارج شد، آن طرف خيابان ميوه فروشي حاج عباس بود. چادرش را جمع و جور كرد و زنبيلش را محكم گرفت و در حالي كه به راست و چپ خيابان نگاه مي كرد، آرام آرام به آن طرف خيابان رفت. و چند نوع ميوه خريد. و دوباره چادرش را جمع و جور كرد و زنبيلش را برداشت. خيلي خوشحال بود. صورت نوه ي كوچكش را تجسم كرد و لبخندي بر صورتش نقش بست. يك دفعه با ترمز اتومبيلي به زمين افتاد و ميوه هاي زنبيل قرمزش هر كدام به طرفي قل خوردند.

بازدید : 202
11 زمان : 1399:2

كمي پس از آن كه آقاي داربي از دانشگاه مردان سخت كوش مدركش را گرفت و تصميم داشت از تجربه خود در كار معدن استفاده كند، دريافت كه «نه» گفتن لزوما به معناي نه نيست. او در بعد از ظهر يكي از روزها به عمويش كمك مي كرد تا در يك آسياب قديمي گندم آرد كند. عمويش مزرعه بزرگي داشت كه در آن تعدادي زارع بومي زندگي مي كردند. بي سرو صدا در باز شد و دختر بچه كم سن و سالي به درون آمد، دختر يكي از مستاجرها بود؛ دخترك نزديك در نشست. عمو سرش را بلند كرد، دخترك را ديد، با صدايي خشن از او پرسيد: چه مي خواهي؟ كودك جواب داد: مادرم گفت 50 سنت از شما بگيرم و برايش ببرم. عمو جواب داد: ندارم، زود برگرد به خانه ات. كودك جواب داد: چشم قربان. اما از جاي خود تكان نخورد. عمو به كار خود ادامه داد. آن قدر سرگرم بود كه متوجه نشد كودك سر جاي خود ايستاده. وقتي سرش را بلند كرد، كودك را ديد بر سرش فرياد كشيد كه: مگر نگفتم برو خانه. زود باش. دخترك گفت: چشم قربان. اما از جاي خود تكان نخورد. عمو كيسه گندم را روي زمين گذاشت تركه اي برداشت و آن را تهديد كنان به دخترك نشان داد. منظور او اين بود كه اگر نرود به دردسر خواهد افتاد. داربي نفسش را حبس كرده بود، مطمئن بود شاهد صحنه ناخوشايندي خواهد بود. زيرا مي دانست كه عمويش عصباني است. وقتي عمو به جايي كه كودك ايستاده بود، نزديك شد، دخترك قدمي به جلو گذاشت و در چشمان او نگاه كرد و در حالي كه صدايش مي لرزيد با فريادي بلند گفت: مادرم 50 سنت را مي خواهد. عمو ايستاد. دقيقه اي به دختر نگاه كرد، بعد تركه را روي زمين گذاشت، دست در جيب كرد و يك سكه 50 سنتي به دخترك داد. كودك پول را گرفت و عقب عقب در حالي كه همچنان در چشمـان مردي كه او را شكسـت داده بود مي نگريست به سمت در رفت. وقتي دخترك آسياب را ترك كرد، عمو روي جعبه اي نشست و از پنجره مدتي به فضاي بيرون خيره شد. اين نخستين بار بود كه كودكي بومي به لطف اراده خود توانسته بود سفيد پوست بالغي را شكست دهد.

بازدید : 214
11 زمان : 1399:2

روزي روزگاري پادشاهي بي خرد مي زيست كه فكر مي كرد خيلي عاقل است. يك روز او افراد قصر را جمع كرد تا به آنها نشان دهد كه چه قدر عاقل است. او به آنها گفت كه درباره ي حشرات كشف علمي عجيبي كرده است. او يك مگس را روي كف دست خود قرار داد. سپس با صداي بلند به حشره فرمان داد كه پرواز كند. مگس پرواز كرد، دور اتاق چرخيد و دوباره روي كف دست پادشاه نشست. سپس پادشاه پاهاي مگس را كند و دوباره فرمان داد تا پرواز كند. مگس پرواز كرد، دور اتاق چرخيد و دوباره روي كف دست پادشاه نشست. سپس پادشاه بال هاي مگس را كند و با صداي بلند به مگس فرمان داد كه پرواز كند. مگس بيچاره تلاش كرد، ولي نتوانست پرواز كند. پادشاه با غرور به جمعيت رو كرد و كشف بزرگ خود را چنين اعلام كرد: حشرات بدون بال نمي توانند پرواز كنند؛ زيرا به بال هايشان نياز دارند تا فرمان پادشاه را بشنوند.

بازدید : 228
11 زمان : 1399:2

روزي پيش گوي پادشاهي به او گفت كه در روز و ساعت مشخصي بلاي عظيمي براي پادشاه اتفاق خواهد افتاد. پادشاه از شنيدن اين پيش گويي خوشحال شد. چرا كه مي توانست پيش از وقوع حادثه كاري بكند. پادشاه به سرعت به بهترين معماران كشورش دستور داد هر چه زودتر محكم ترين قلعه رابرايش بسازند. معماران بي درنگ بي آن كه هيچ سهل انگاري و معطلي نشان بدهند، دست به كار شدند. آنها از مكان هاي مختلف سنگ هاي محكم و بزرگ را به آنجا منتقل كردند و روز و شب به ساختن قلعه پرداختند. سرانجام يك روز پيش از روز مقرر قلعه آماده شد. پادشاه از قلعه راضي شد و با خوش قولي و شرافتمندانه به همه معماران جايزه داد. سپس ورزيده ترين پاسداران خود را در اطراف قلعه گماشت. پادشاه در آستانه روز وقوع حادثه به گفته پيشگو، وارد اتاق سري شد كه از همه جا مخفي تر و ايمن تر بود. اما پيش از آن كه كمي احساس راحتي كند، متوجه شد كه حتي در اين اتاق سري هم چند شعاع آفتاب ديده مي شود. او فورا به زير دستان خود دستور داد كه هر چه زودتر همه شكاف هاي اين اتاق سري را هم پر كنند تا از ورود حادثه و بلا از اين راه ها هم جلوگيري شود. سرانجام پادشاه احساس كرد آسوده خاطر شده است. چرا كه گمان كرد خود را كاملا از جهان خارج، حتي از نور و هوايش، جدا كرده است. معلوم است كه پادشاه خيلي زود در اتاق بدون هوا خفه شد و مرد. پيش گويي منجم پادشاه به حقيقت پيوسته بود و سرنوشت شوم طبق گفته پيشگو رقم خورده بود.

بازدید : 228
11 زمان : 1399:2

پادشاهي از وزيرش پرسيد: بگو خداوندي كه تو مي پرستي چه مي خورد، چه مي پوشد و چه كار مي كند و اگر تا فردا جوابم نگويي عزل مي گردي.... وزير سر در گريبان به خانه رفت. وزير غلامي داشت كه وقتي او را در اين حال ديد پرسيد كه او را چه شده؟ او حكايت بازگو كرد. غلام خنديد و گفت: اي وزير عزيز اين سوال كه جوابي آسان دارد. وزير با تعجب گفت: يعني تو آن را مي داني؟ پس برايم بازگو . اول آنكه خدا چه مي خورد؟ -غم بندگانش را، كه مي فرمايد من شما را براي بهشت و قرب خود آفريدم. چرا دوزخ رابرمي گزينيد؟ -آفرين غلام دانا. - خدا چه مي پوشد؟ -رازها و گناه هاي بندگانش را - مرحبا اي غلام. وزير كه ذوق زده شده بود، سوال سوم را فراموش كرد و با شتاب به دربار رفت و به پادشاه بازگو كرد ولي باز در سوال سوم درماند، رخصتي گرفت و شتابان به جانب غلام باز رفت وسومين را پرسيد. غلام گفت: براي سومين پاسخ بايد كاري كني. -چه كاري؟ -رداي وزارت را بر من بپوشاني، و رداي مرا بپوشي و مرا بر اسبت سوار كرده و افسار به دست به درگاه شاه ببري تا پاسخ را باز گويم. وزير كه چاره اي ديگر نديد قبول كرد و با آن حال به دربار حاضر شدند. پادشاه با تعجب از اين حال پرسيد: اي وزير اي چه حاليست تو را؟ و غلام آنگاه پاسخ داد كه اين همان كار خداست كه شاه، وزيري را در خلعت غلام وغلامي را در خلعت وزيري حاضر نمايد. پادشاه از درايت غلام خشنود شد و بسيار پاداشش داد و او را وزير دست راست خود كرد.

بازدید : 236
11 زمان : 1399:2

روزي ابوريحان درس به شاگردان مي گفت كه خونريز و قاتلي پاي به محل درس و بحث نهاد. شاگردان با خشم به او مي نگريستند و در دل هزار دشنام به او مي دادند كه چرا مزاحم آموختن آنها شده است. آن مرد رسوا روي به حكيم نموده چند سئوال ساده نمود و رفت. فرداي آن روز، شاعري مديحه سراي دربار، پاي به محل درس گذارده تا سئوالي از حكيم بپرسد. شاگردان به احترامش برخاستند و او را مشايعت نموده تا به پاي صندلي استاد برسد. ديدند از استاد خبري نيست. هر طرف را نظر كردند، اثري از استاد نبود . يكي از شاگردان كه از آغاز چشمش به استاد بود و او را دنبال مي نمود در ميانه كوچه جلوي استاد را گرفته و پرسيد: چگونه است ديروز آدم كشي به ديدارتان آمد پاسخ پرسش هايش را گفتيد و امروز شاعر و نويسنده اي سرشناس آمده، محل درس را رها نموديد؟ ابوريحان گفت: يك بزهكار تنها به خودش و معدودي لطمه مي زند، اما يك نويسنده و شاعر خود فروخته كشوري را به آتش مي كشد. شاگرد متحير به چشمان استاد مي نگريست كه ابوريحان بيروني از او دور شد. ابوريحان با رفتارش به شاگردان فهماند كه هنرمند و نويسنده مزدور، از هر كشنده اي زيانبارتر است. ابوريحان بيروني دانشمند آزاده اي بود كه هيچگاه كسب قدرت او را وسوسه ننمود و همواره عمر خويش را وقف ساختن ابوريحان هاي ديگر كرد.

بازدید : 219
11 زمان : 1399:2

شاگرد معمار، جواني بسيار باهوش اما عجول بود گاهي تا گوشي براي شنيدن مي يافت شروع مي كرد تعريف نمودن از توانايي هاي خويش در معماري و در نهايت مي ناليد از اين كه كسي قدر او را نمي داند و حقوقش پايين است. روزي براي سلماني به راه افتاد. ديد سلماني مشغول است و كسي را موي كوتاه مي كند. فرصت را مناسب شمرده و باز از هنر خويش بگفت و اينكه كسي قدر او را نمي داند و او هنوز نتوانسته خانه خوبي براي خويش دست و پا كند. به اينجاي كار كه رسيد كار سلماني هم تمام شد. مردي كه مويش كوتاه شده بود رو به جوان كرده و گفت: آيا چون هنر داري ديگران بايد برايت اسباب آسايش بگسترند؟! جوان گفت: آري. مرد تنومند دستي به موهاي سفيدش كشيد و گفت: اگر هنر تو نقش زيباي كاشانه ايي شود پولي مي گيري در غير اينصورت با گداي كوچه و بازار فرقي نداري. چون از او دور شد جوانك از استاد سلماني پرسيد: او كه بود كه اينچنين گستاخانه با من سخن گفت؟ استاد خنديد و گفت: سالار ايرانيان، ابومسلم خراساني. جوان لرزيد و گفت: آري حق با او بود من بيش از حد پر توقع هستم. انديشمند يگانه كشورمان ارد بزرگ مي گويد: “آنچه بدست خواهي آورد فراتر از رنج و زحمتت نخواهد بود. ابومسلم خراساني با اين حرف به آن جوان آموخت هنر بدون كار هيچ ارزشي ندارد و هنرمند بيكار و بي ثمر هم با گدا فرقي ندارد.

بازدید : 229
11 زمان : 1399:2

خواجه نصير الدين توسي در ابتداي وزارت خويش بود كه تعدادي از نزديكان بدو گفتند: ايران مديري همچون شما نداشته و تاريخ همچون شما كمتر به ياد دارد. يكي از آنها گفت: نام همشهري شما خواجه نظام الملك توسي هم به اندازه نام شما بلند نبود. خواجه نصير سر به زير افكنده و گفت: خواجه نظام الملك باعث فخر و شكوه ايران بود. آموخته هاي من برآيند تلاشهاي انسانهاي والا مقامي همچون اوست. حرف خواجه به جماعت فهماند كه او اهل مبالغه و پذيرش حرف بي پايه و اساس نيست. ارد بزرگ انديشمند فرزانه كشورمان مي گويد: “شايستگان بالندگي و رشد خود را در نابودي چهره ديگران نمي بينند.” شايد اگر خواجه نصير الدين طوسي هم به آن سخنان اعتنا مي نمود هيچگاه نمي توانست گامهاي بلندي در جهت استقلال و رشد ميهنمان بردارد.

تعداد صفحات : 4

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 46
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 4
  • بازدید کننده امروز : 1
  • باردید دیروز : 0
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 12
  • بازدید ماه : 12
  • بازدید سال : 64
  • بازدید کلی : 13777
  • <
    پیوندهای روزانه
    آرشیو
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی