loading...

كريمي مشاور بيمه

ابوالقاسم كريمي : مشاور شركت بيمه پارسيان

بازدید : 226
11 زمان : 1399:2

مردي هر روز در بازار گدايي مي‌كرد و مردم هم حماقت او را دست مي‌انداختند. دو سكه به او نشان مي‌دادند كه يكي از طلا بود و يكي از نقره. اما مرد گدا هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد مي‌آمدند و دو سكه به او نشان مي‌دادند و مرد گدا هميشه سكه نقره را انتخاب مي‌كرد. تا اينكه مرد مهرباني از راه رسيد و از اينكه مرد گدا را آن طور دست مي‌انداختند٬ ناراحت شد. در گوشه ميدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سكه به تو نشان دادند٬ سكه طلا را بردار. اينطوري هم پول بيشتري گيرت مي‌آيد و هم ديگر دستت نمي‌اندازند. مرد پاسخ داد: حق با شماست٬ اما اگر سكه طلا را بردارم٬ ديگر مردم به من پول نمي‌دهند تا ثابت كنند كه من از آنها احمق‌ترم. شما نمي‌دانيد تا حالا با اين كلك چقدر پول گير آورده‌ام.

بازدید : 230
11 زمان : 1399:2

مردي با همسرش در خانه تماس گرفت و گفت: عزيزم از من خواسته شده كه با رييس و چند تا از دوستانش براي ماهيگيري به كانادا برويم. ما به مدت يك هفته آنجا خواهيم بود. اين فرصت خوبي است تا ارتقاي شغلي كه منتظرش بودم بگيرم. بنابراين لطفا لباس هاي كافي براي يك هفته برايم بردار و وسايل ماهيگيري مرا هم آماده كن. ما از اداره حركت خواهيم كرد و من سر راه وسايلم را از خانه برخواهم داشت، راستي اون لباس هاي راحتي ابريشمي آبي رنگم را هم بردار! زن با خودش فكر كرد كه اين مساله يك كمي غيرطبيعي است؛ اما بخاطر اين كه نشان دهد همسر خوبي است؛ دقيقا كارهايي را كه همسرش خواسته بود انجام داد. هفته بعد مرد به خانه آمد، يك كمي خسته به نظر مي رسيد. اما ظاهرش خوب و مرتب بود. همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسيد: ماهي گرفتي؟ مرد گفت: بله تعداد زيادي ماهي قزل آلا، چند تايي ماهي فلس آبي و چند تا هم اره ماهي گرفتيم. اما چرا اون لباس راحتي هايي كه گفته بودم برايم نگذاشتي؟ جواب زن خيلي جالب بود. زن جواب داد: لباس هاي راحتي رو توي جعبه وسايل ماهيگيريت گذاشته بودم!!

بازدید : 217
11 زمان : 1399:2

مردي تعداد زيادي ميوه نارگيل را بار اسبش كرد و براي فروش به سوي شهر به راه افتاد. در مسير خود به كودكي برخورد نمود و از او پرسيد: چقدر طول مي كشه كه به مقصد برسم؟ كودك با نگاه دقيقي كه به بار اسب كرد، پاسخ داد: اگر بخواهي اين مسير را آهسته طي كني، زودتر به مقصد خواهي رسيد، والا اگر تند بروي، تمامي روز را در راه خواهي بود. مرد اسب سوار با بي اعتنائي توام با سوء ظن به سخن آن كودك گوش داده و اسبش را بجلو راند، اما هنوز چند قدم دور نشده بود كه چند تا از نارگيل ها بر روي زمين افتادند. او بناچار از اسب پياده شد و آنها را برداشته و بار اسب كرد و براي اينكه اين زمان تلف شده را جبران نمايد، اسب را به تند راه رفتن وادار كرد و اين بار تعداد زيادتري از نارگيل ها بر زمين افتاده و مجددا اسب را نگهداشته و به جمع كردن نارگيل ها از روي زمين پرداخت و بدين ترتيب آن مرد زماني به شهر رسيد كه شب كاملا فرا رسيده و بازار بسته شده بود. نكته رهرو آن است كه آهسته و پيوسته رود!!

بازدید : 223
11 زمان : 1399:2

مردي تعداد زيادي ميوه نارگيل را بار اسبش كرد و براي فروش به سوي شهر به راه افتاد. در مسير خود به كودكي برخورد نمود و از او پرسيد: چقدر طول مي كشه كه به مقصد برسم؟ كودك با نگاه دقيقي كه به بار اسب كرد، پاسخ داد: اگر بخواهي اين مسير را آهسته طي كني، زودتر به مقصد خواهي رسيد، والا اگر تند بروي، تمامي روز را در راه خواهي بود. مرد اسب سوار با بي اعتنائي توام با سوء ظن به سخن آن كودك گوش داده و اسبش را بجلو راند، اما هنوز چند قدم دور نشده بود كه چند تا از نارگيل ها بر روي زمين افتادند. او بناچار از اسب پياده شد و آنها را برداشته و بار اسب كرد و براي اينكه اين زمان تلف شده را جبران نمايد، اسب را به تند راه رفتن وادار كرد و اين بار تعداد زيادتري از نارگيل ها بر زمين افتاده و مجددا اسب را نگهداشته و به جمع كردن نارگيل ها از روي زمين پرداخت و بدين ترتيب آن مرد زماني به شهر رسيد كه شب كاملا فرا رسيده و بازار بسته شده بود. نكته رهرو آن است كه آهسته و پيوسته رود!!

بازدید : 213
11 زمان : 1399:2

مرد نصفه شب در حالي كه مست بوده مياد خونه و دستش مي خوره به كوزه ي سفالي گرون قيمتي كه زنش خيلي دوستش داشته، ميوفته زمين و مي شكنه مرد هم همونجا خوابش مي بره. زن اون رو مي كشه كنار و همه چيو تميز مي كنه. صبح كه مرد از خواب بيدار مي شه؛ انتظار داشت كه زنش جر و بحث و شروع كنه و اين كارو تا شب ادامه بده. مرد در حالي كه دعا مي كرد كه اين اتفاق نيوفته، ميره آشپزخونه تا يه چيزي بخوره... كه متوجه يه نامه روي در يخچال مي شه كه زنش براش نوشته. زن: عشق من صبحانه ي مورد علاقت روي ميز آمادست. من صبح زود بايد بيدار مي شدم تا برم براي ناهار مورد علاقت خريد كنم. زود بر مي گردم پيشت عشق من. دوست دارم خيلي زياد. مرد كه خيلي تعجب كرده بود ميره پيشه پسرش و ازش مي پرسه كه ديشب چه اتفاقي افتاده بود؟ پسرش ميگه: ديشب وقتي مامان تو رو برد تو تخت خواب كه بخوابي و شروع كرد به اينكه لباس و كفشت رو در بياره، تو در حالي كه خيلي مست بودي بهش گفتي: هي خانوووم، تنهام بزار، بهم دست نزن، من ازدواج كردم و ...

بازدید : 242
11 زمان : 1399:2

براي نگهداري يك كودك يتيم دو خانواده ثروتمند داوطلب شده بودند. چون شرايط مالي هر دو خانواده يكسان بود از حكيمي خواستند تا نظر دهد كودك نزد كدام خانواده باشد تا آينده اي بهتر پيدا كند. حكيم از خانواده اول خواست تا توضيح دهد چگونه به ثروت رسيده است و منبع درآمدشان چيست؟ مرد خانواده كه فردي چاق و فربه بود با غرور گفت: از پدرم زمين و اموال فراواني به من ارث رسيده است. بخشي از اين اموال را اجاره داده ام و بخشي را نيز به صورت پول در اختيار مردم قرار مي دهم و از سود آنها هر ماه ار تزاق مي كنيم. بيشتر تفريح مي كنيم و آخر هر ماه چند ساعتي براي گرفتن سود و اجاره وقت مي گذارم. شرايط زندگي و تفريح براي اينكودك در خانواده من كاملا فراهم است. مرد دوم كه چهره اي ورزيده و عضلاني داشت گفت: از پدر چيز زيادي به من ارث نرسيده است. اما خودم با كار و تلاش چندين مزرعه و باغ را تهيه كرده ام و معدني دارم كه خودم به همراه گارگرانم از آن ذغال سنگ استخراج مي كنيم و مي فروشيم. البته از لحاظ مالي مشكلي نداريم ولي اگر بيكار بمانيم به تدريج فقير مي شويم و بايد براي حفظ ثروت دائم تلاش كنيم. البته سعي مي كنيم به بچه سخت نگذرد ولي او هم بايد تا حدودي تلاش كند تا بتواند شرايط كاري ما را درك كند در هر حال از بابت آسايش و امكانات كودك كم و كسري نخواهند داشت. حكيم سري تكان داد و گفت: خانواده اول ظاهر استراحت و راحتي بيشتري در اختيار كودك قرار مي دهند و خانواده دوم ضمن فراهم ساختن امكانات، كار و زحمت بيشتري از كودك طلب خواهند كرد. اما در نظر داشته باشيد كه خانواده اول با وابستگي شديد به ميراث پدري و اتكا كامل به سود حاصل از ثروت عملا هنر و مهارتي را به كودك نمي آموزند و ثروتشان با بر گشتن چرخ روز گار در چشم به هم زدني محو و نابود مي شود. يعني اگر در تلاطم روزگار ثروت خانواده از بين برود زندگي كودك نيز همراه آن فنا مي شود. اما خانواده دوم ضمن فراهم سازي امكانات رفاهي، راه و رسم ثروت آفريني را به كودك مي آموزد. كاملا روشن است كه كودك بايد به خانواده دوم سپرده شود.

بازدید : 211
11 زمان : 1399:2

الكساندر، پس از تسخير كردن حكومت هاي پادشاهي بسيار، در حال بازگشت به وطن خود بود. در بين راه، بيمار شد و به مدت چند ماه بستري گرديد. با نزديك شدن مرگ، الكساندر دريافت كه چقدر پيروزي هايش، سپاه بزرگش، شمشير تيزش و همه ي ثروتش بي فايده بوده است. او فرماندهان ارتش را فرا خواند و گفت: من اين دنيا را بزودي ترك خواهم كرد. اما سه وصيت دارم، خواسته هايم را حتماً انجام دهيد. فرماندهان ارتش درحالي كه اشك از گونه هايشان سرازير شده بود موافقت كردند كه از آخرين خواسته هاي پادشاهشان اطاعت كنند. الكساندر گفت: اولين وصيت من اين است كه پزشكان من بايد تابوتم را به تنهايي حمل كنند. دوم، وقتي تابوتم به قبر حمل مي گردد، مسير منتهي به قبرستان بايد با طلا، نقره و سنگ هاي قيمتي كه در خزانه داري جمع آوري كرده ام پوشانده شود. سومين و آخرين خواسته اين است كه هر دو دستم بايد بيرون از تابوت آويزان باشد. مردمي كه آنجا گرد آمده بودند از خواسته هاي عجيب پادشاه تعجب كردند. اما هيچ كس جرأت اعتراض نداشت. فرمانده ي مورد علاقه الكساندر دستش را بوسيد و روي قلب خود گذاشت و گفت: پادشاها، به شما اطمينان مي دهيم كه همه ي خواسته هايتان اجرا خواهد شد. اما بگوييد چرا چنين وصيت عجيبي داريد؟ در پاسخ به اين پرسش، الكساندر نفس عميقي كشيد و گفت: من مي خواهم دنيا را آكاه سازم از سه درسي كه ياد گرفته ام. مي خواهم پزشكان تابوتم را حمل كنند چرا كه مردم بفهمند كه هيچ دكتري نمي تواند كسي را واقعاً شفا دهد. آن ها ضعيف هستند و نمي توانند انساني را از چنگال هاي مرگ نجات دهند. بنابراين، نگذاريد مردم فكر كنند زندگي ابدي دارند. دومين خواسته درمورد ريختن طلا، نقره و جواهرات ديگر در مسير راه به قبرستان، اين پيام را به مردم مي رساند كه حتي يك خرده طلا هم نمي توانم با خود ببرم. بگذاريد مردم بفهمند كه دنبال ثروت رفتن اتلاف وقت محض است. و درباره ي سومين خواسته ام يعني دستهايم بيرون از تابوت باشد، مي خواهم مردم بدانند كه من با دستان خالي به اين دنيا آمده ام و با دستان خالي اين دنيا را ترك مي كنم.

بازدید : 221
11 زمان : 1399:2

چمدانش را بسته بوديم. با خانه سالمندان هم، هماهنگ شده بود. يك ساك هم داشت با يك قرآن كوچك، كمي نان روغني، آبنات و كشمش و چيزهايي شيرين. براي شروع آشنايي گفت: مادر جون، من كه چيز زيادي نمي خورم. يك گوشه هم كه نشستم. نميشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ مي شه. گفتم: مادر من، دير مي شه، چادرتون هم آماده ست، منتظرند. گفت: كيا منتظرند؟ اونا كه اصلا منو نمي شناسند. و ادامه داد: آخه اونجا مادرجون، آدم دق ميكنه ها، من كه اينجا به كسي كار ندارم. اصلا، اوم، ديگه حرف نمي زنم. خوبه؟ حالا مي شه بمونم؟ گفتم: آخه مادر من، شما داري آلزايمر مي گيري. همه چيزو فراموش مي كني. گفت: مادر جون، اين چيزي كه اسمش سخته رو من گرفتم، قبول. تو چي؟ تو چرا همه چيزو فراموش كردي دختركم؟ خجالت كشيدم، حقيقت داشت، همه كودكي و جواني ام و تمام عشق و مهري را كه نثارم كرده بود، فراموش كرده بودم. اون بخشي از هويت و ريشه و هستي ام بود، و راست مي گفت، من همه را فراموش كرده ام. زنگ زدم به خانه سالمندان، كه نمي رويم. توان نگاه كردن به خنده نشسته برلب هاي چروكيده و نگاه مهربانش را نداشتم، ساكش را باز كردم. قرآن و نان روغني و ... همه چيزهاي شيرين دوباره در خانه بودند. آبنات را برداشت. گفت: بخور مادر جون، خسته شدي هي بستي و باز كردي. دست هاي چروكيدشو بوسيدم و گفتم: مادر جون ببخش، حلالم كن، فراموش كن. اشكش را با گوشه رو سري اش پاك كرد و گفت: چي رو ببخشم مادر، من كه چيزي يادم نمي ياد. يعني شايد فراموش مي كنم! گفتي چي گرفتم؟ آل چي ... جل الخالق، چه اسمهايي ميذارن اين دكترا، روي درد هاي مردم. طاقت نگاه بزرگوار و اشك هاي نجيب و موي سپيدش را نداشتم. در حالي كه با دست هاي لرزانش، موهاي دخترم را شانه مي كرد، زير لب مي گفت: من كه ندارم ولي گاهي چه نعمتيه اين آلزايمر

بازدید : 235
11 زمان : 1399:2

مرد گوشي را برداشت و شماره گرفت. چند لحظه بعد زن از پشت خط گفت: الو ... بفرماييد؟ ... چرا حرف نمي زني؟ مكثي كرد و با لحن ملايم تري ادامه داد: بهنام، عزيزم، تو يي؟ من كه بابت ديشب عذر خواهي كردم. خواهش مي كنم با من حرف بزن. بهنام جان ... مرد با صداي لرزاني گفت: عزيزم منم، نادر. زن گفت: صدات نمي آد. بلندتر حرف بزن. نمي شنوم چي مي گي. مرد به دهني گوشي نگاه كرد. نيشخندي زد و آن را سر جايش گذاشت. از باجه كه بيرون آمد، دوستش پرسيد: به كي تلفن زدي؟ مرد گفت: به همسر سابقم.

بازدید : 212
11 زمان : 1399:2

ديشب خواب پريشوني ديده بودم. داشتم دنبال كتاب تعبير خواب مي گشتم كه مامان صدا زد امير جان مامان بپر سه تا سنگك بگير. اصلا حوصله نداشتم گفتم: من كه پريروز نون گرفتم. مامان گفت: خوب ديروز مهمون داشتيم زود تموم شد. الان هيچي نون نداريم. گفتم: چرا سنگگ، مگه لواشي چه عيبي داره؟ مامان گفت: مي دوني كه بابا نون لواش دوست نداره. گفتم: صف سنگگ شلوغه. اگه نون مي خواهيد لواش مي خرم. مامان اصرار كرد سنگك بخر، قبول نكردم. مامان عصباني شد و گفت: بس كن تنبلي نكن مامان حالا نيم ساعت بيشتر تو صف وايسا. اين حرف خيلي عصبانيم كرد. آخه همين يه ساعت پيش حياط رو شستم. ديروز هم كلي براي خريد بيرون از خونه علاف شده بودم. داد زدم: من اصلا نونوايي نميرم. هر كاري مي خواي بكن! داشتم فكر مي كردم خواهرم بدون اين كه كار كنه توي خونه عزيز و محترمه اما من كه اين همه كمك مي كنم باز هم بايد اين حرف و كنايه ها رو بشنوم. ديگه به هيچ قيمتي حاضرنبودم برم نونوايي. حالا مامان مجبور ميشه به جاي نون برنج درسته كنه. اين طوري بهترم هست. با خودم فكر كردم وقتي مامان دوباره بياد سراغم به كلي مي افتم رو دنده لج و اصلا قبول نمي كنم. اما يك دفعه صداي در خونه رو شنيدم. اصلا انتظارش رو نداشتم كه مامان خودش بره نونوايي. آخه از صبح ده كيلو سبزي پاك كرده بود و خيلي كارهاي خونه خسته اش كرده بود. اصلا حقش نبود بعد از اين همه كار حالا بره نونوايي. راستش پشيمون شدم. كاش اصلا با مامان جر و بحث نكرده بودم و خودم رفته بودم. هنوز هم فرصت بود كه برم و توي راه پول رو ازش بگيرم و خودم برم نونوايي اما غرورم قبول نمي كرد. سعي كردم خودم رو بزنم به بي خيالي و مشغول كارهاي خودم بشم اما بدجوري اعصبابم خورد بود. يك ساعت گذشت و از مامان خبري نشد. به موبايلش زنگ زدم صداي زنگش از تو آشپزخونه شنيده شد. مامان مثل هميشه موبايلش رو جا گذاشته بود. دير كردن مامان اعصابمو بيشتر خورد مي كرد. نيم ساعت بعد خواهرم از مدرسه رسيد و گفت: تو راه كه مي اومدم تصادف شده بود. مردم مي گفتند به يه خانم ماشين زده. خيابون خيلي شلوغ بود. فكر كنم خانمه كارش تموم شده بود. گفتم: نفهميدي كي بود؟ گفت: من اصلا جلو نرفتم. ديگه خيلي نگران شدم. ياد خواب ديشبم افتادم. فكرم تا كجاها رفت. سريع لباسامو پوشيدم و راه افتادم دنبال مامان. رفتم تا نونوايي سنگكي نزديك خونه اما مامان اونجا نبود. يه نونوايي سنگكي ديگه هم سراغ داشتم اما تا اونجا يك ساعت راه بود و بعيد بود مامان اونجا رفته باشه هر طوري بود تا اونجا رفتم، وقتي رسيدم، نونوايي تعطيل بود. تازه يادم افتاد كه اول برج ها اين نونوايي تعطيله. دلم نمي خواست قبول كنم تصادفي كه خواهرم مي گفت به مامان ربط داره. اما انگار چاره اي نبود. به خونه برگشتم تا از خواهرم محل تصادف رو دقيق تر بپرسم. ديگه دل تو دلم نبود. با يك عالمه غصه و نگراني توي راه به مهربوني ها و فداكاري هاي مامانم فكر مي كردم و از شدت حسرت كه چرا به حرفش گوش نكردم مي سوختم. هزار بار با خودم قرار گذاشتم كه ديگه اين اشتباه رو تكرار نكنم و هميشه به حرف مامانم گوش بدم. وقتي رسيدم خونه انگشتم رو گذاشتم روي زنگ و با تمام نگراني كه داشتم يك زنگ كشدار زدم. منتظر بودم خواهرم در رو باز كنه اما صداي مامانم رو شنيدم كه داد زد: بلد نيستي درست زنگ بزني؟ تازه متوجه شدم صداي مامانم چقدر قشنگه ... يه نقس عميق كشيدم و گفتم الهي شكر و با خودم گفتم قول هايي كه به خودت دادي يادت نره.

تعداد صفحات : 4

درباره ما
موضوعات
لینک دوستان
آمار سایت
  • کل مطالب : 46
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 1
  • بازدید کننده امروز : 0
  • باردید دیروز : 0
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 9
  • بازدید ماه : 9
  • بازدید سال : 61
  • بازدید کلی : 13774
  • <
    پیوندهای روزانه
    آرشیو
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    کدهای اختصاصی